|
شعرتنهایی |
|
آيا درتنهايي من كسي هست |
سلام دوستان: امذوارم وبلاگ خوبي براي شما باشد
+
نوشته شده در 30 مرداد 1389.ساعت 16:48 توسط ازیتا
امشب كه سقف بي ستاره اتاقم بر سرم سنگيني مي كند، مانده ام كه از چه بنويسم. از آنهايي كه ديروز با من بودند و امروز رفته اند يا از تو كه هميشه حرفهاي مرا مي خواني ؟ از چه بنويسم؟ از آسماني كه در حال عبور است يا از دلي كه سوت و كور است؟ از زمين بنويسم يا از زمان يا از يك نگاه مهربان؟ از خاطراتي كه با تو در باران خيس شد يا از غزلهايي كه هيچ وقت سروده نشد؟ از چه بنويسم؟ از نامه اي كه هرگز به سويت نفرستادم يا از ترانه اي كه هرگز برايت نسرودم؟ از چتري كه هرگز زير آن نايستاديم يا از بدرودي كه هرگز آن را بر زبان نياورديم؟ اي عشق ناگزير! اگر قرار باشد بنويسم، بايد در همه سطرهاي دفترم حضور داشته باشي. نفسهاي تو مي تواند برگ برگ دفترم را از پاييز پاك كند.
+
نوشته شده در 20 اسفند 1388.ساعت 22:02 توسط ازیتا
منو ببخش منو ببخش!با توام! بله با تو كه در آينه نشسته اي و خيره به من نگاه مي كني. مي دونم خيلي وقته كه بهت سر نزدم.ديروز حتي نامت رو هم فراموش كرده بودم. حالا اومدم؛ مي خوام خوب نگات كنم. بذار منم توي آينه بيام! منو ببخش! من هرگز با عشق بهت نگاه نكردم؛ من فقط ديگران رو ديدم. منو ببخش! حق با توِِِست. تو هر روز قبل از آفتاب مي اومدي و بالشم رو با عطري كه از فرشته ها گرفته بودي، خوشبو مي كردي و مي گفتي"بلندشو" اما پلكهام چنان سنگين بود كه نمي تونستم بيدار بشم. من راه مي رفتم، حرف مي زدم، گريه مي كردم، مي خنديدم، عاشق مي شدم،اما بيدار نبودم. من آماده ديدار نبودم. منو ببخش! من هيچ وقت بهت نگفتم" دوستت دارم" . مي دونم دير شده اما هنوز مي تونم با تو همسفر بشم. به ابرها بگو برند! درهاي آينه رو به رويم باز كن! منو دوباره آغاز كن!
+
نوشته شده در شنبه 01 اسفند 1388.ساعت 19:39 توسط ازیتا
زندگي يك ترانه قديمي است؛ترانه اي كه هرروز با اميد بسيار آن را مي سراييم و براي درختاني كه ميزبان پرنده ها هستند، مي خوانيم.اين ترانه پرشور را دريا جور ديگري مي سرايد و گل جور ديگر. من ترانه زندگي را از دهان كوه و باد و باران بارها شنيده ام.من در خلوت يك غروب ردپاي زندگي را در صداي يك گل مريم ديده ام. زندگي يك ترانه دلنشين و صميمي است.وقتي مي خندي،من طنين اين ترانه زيبا را مي شنوم.وقتي گريه مي كني،من برق زندگي را در اشكهايت مي بينم. من هر روز بازندگي درخيابانهاي شلوغ شهراحوالپرسي مي كنم.گاهي زندگي روي تاقچه اتاقم مي نشيند،گاهي برسجاده ام گلاب مي پاشد و گاهي ديگر از پشت پنجره قلبم به من نگاه مي كند. زندگي كوچه اي است كه اولين بار تو را در آن ديدم.زندگي سلامي است كه اولين بار به سوي تو فرستاده ام.زندگي يعني زيستن در حياطي كه تو هر صبح بر لب حوض آن مي نشيني و براي ماهيهاي قرمز قصه دريا را مي گويي.زندگي درختي تناور است كه نام تو را دو لك لك عاشق روي آن نوشته اند. زندگي يك ترانه قديمي است كه ما هر روز آن را در دفترچه يادداشتمان كنار كلمه عشق مي نويسيم. ديروز كسي از من پرسيد:زندگي چيست؟يك كوهستان پر ابهت؟يك رود پيچاپيچ؟يا باغي پر از شعله هاي سوسن و اقاقي؟ گفتم پدرم مي گويد:زندگي دري است كه به سمت دوست گشوده مي شود. زندگي چيست؟ منتظر جواب هاتون هستم! 
+
نوشته شده در دوشنبه 27 بهمن 1388.ساعت 21:38 توسط ازیتا
دوباره شب.دوباره تنهايي و خودكاري كه با همه ابرهاي عالم هم پر نمي شود. دوباره شب.دوباره يادتو كه اين دل تنها را بيدار نگاه داشته است.
+
نوشته شده در جمعه 18 بهمن 1388.ساعت 21:52 توسط ازیتا
خدايا،دلم را مثل درخت انجيري كه در كوچه باغ بهار ساكن است،سبز فرما ودستهايم را در رودهاي عاشقي كه به ديدار تو مي آيند،شناور كن! خدايا،بهشت بي تو از گلداني كه بر تاقچه اتاقم گذاشته ام،حقيرتر است و جهنم اگر آتش فراق تو را فرو بنشاند،از همه درياها و اقيانوسها گواراترو گرامي تر. خدايا،اگر همه دهانها همت كنند و همه حنجره ها پنجره هاي ذوقشان را به سمت عشق بگشايند،تو را نمي توانند بسرايند و اگر همه مدادها دست به دست هم دهند،تو را نمي توانند وصف كنند. اي خوشبوترازپيراهن يوسف!اي خوش آوازتر از تيشه فرهاد!اي دلنشين تر از نگاه ليلي! اي زيباتر از ديدار!اي خواستي تر از عشق!اي ماندني تر از خاطره!روح خسته مرا به شاخه هاي پرشكوفه كرامتت پيوند بزن و دل خفته ام را از پشت نزديكترين سياره صدا كن! خدايا،سكوت تو از همه كلمه ها بهتر است و كلا متو از ديوان همه شاعران گوياتر و محبوب تر اجازه بده با زبان الكنم در مدح پيراهن تو شعر بگويم و براي كفشهاي آفتابي ات آواز بخوانم! اجازه بده در مقابل چشمهاي موسي،شبان وار زمزمه كنم: تو كجايي تا شوم چاكرت؟ چارقت دوزم،كنم شانه سرت اي فداي تو همه بزهاي من اي به فدايت هي هي و هيهاي من خدايا،گناهانم را مثل برگهاي درخت انجير باغ پاييز فرو بريز و در روز پرجذبه حشر زبانم را با نام مباركت گويا فرما!
+
نوشته شده در سه شنبه 14 بهمن 1388.ساعت 17:32 توسط ازیتا
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||